من و کودکی ام در یک قاب

کودکی ام توی همان استخری شنا میکردم که کودک ام امروز .

فرقش این است که این یکی از صدها تفریحش هست و اما برای من شاید یکی از معدود ترین.

آن روزها همه چیز به همان شکلی که بود بود . یعنی چیز پیچیده ای وجود نداشت . ظهر جمعه تابستان میشد میرفتی باغ می افتادی توی آب خنک. عصر میشد بیرون می آمدی . چایی میخوردی . حالا هم همین کارها را میکنی . اما نمیفهمی . درکشان نمیکنی . انگار پوستت آنقدری کلفت شده که برخورد آب خنک را حس نمیکند . یعنی حالا اگر بخواهم خوشبخت باشم باید برگردم به دوران کودکی ام؟! نگاه میکنم میبینم من الان ، آرزوی بچگی هایم هستم . حالا که آرزوی بچگی هایم برآورده شده،  حسی دارم ؟ اصلا میفهمم ؟ خوشبختم؟

مینشینم پای صحبت های بزرگترهای زمان شاهی ، مدام تعریف میکنند که اینطور بود . راحت بودیم . مشکلی نداشتیم . . احتمالا پدربزرگها هم مینشستن میگفتن والا زمان قاجار اصلا خیلی بهتر بود. آخه اصلا چطور میشود زندگی بکنی با خر و قاطر این شهر اون شهر بروی توی گرما ، ظرف شویی و لباس شویی هم نداشته باشی بعد راحت تر هم باشی ! بعد که میبینم خب ما هم اول انقلاب بودیم بچه بودیم همین حس را داشتیم. نه اینکه آن موقع داشته باشیم ها . بعدها که برمیگردیم خاطرات را مرور میکنیم میبینیم چقدر خوش بودیم. به هرحال نه ما دیگر مای گذشته ایم و نه زمان دیگر به اصطلاح زمان شاه.

میخواهم بدانم کودک ام امروز به همان اندازه لذت می برد ؟ استخر آب خنک توی تابستان برایش همان معنی را می دهد که برای من میداد ؟ میخواهم بدانم وقتی بزرگ شد ، میخواهد به کودکی برگردد ؟ اصلا وقتی به خوشبختی رسید میفهمد که رسیده یا هنوز آرزوی خوشبختی میکند؟

وجه اشتراک نسلی

تقابل نسل قدیم و جدید تلفن همراه

نزدیک نیمه شب بود و من مشغول بازی بودم که یک ماموریت تماس پیش آمد ،انگار مورد اورژانسی بود و من اصلا حال حوصله ایستادن دم گوش رو نداشتم . اطراف را نگاه کردم ، پدربزرگ آن گوشه آرام در شارژ بود.
من : آقجون ، آقاجون … ای بابا آقاجون
پدر بزرگ : بگیر بخواب بچه این موقع شب .
من : آقاجون بیدار شو یه دیقه.
پدربزرگ : چته ، مگه کوری نمیبینی تو شارژم .
من : آقاجون مورد اورژانسیه .
پدربزرگ : عجب. مورد اورژانسی این موقع شب آخه !‌
من : آقاجون بیا ببین این شماره رو میتونی بگیری برام .
پدر بزرگ : چرا خودت نمیگیری ؟
من : من آنتن ندارم .
پدر بزرگ : خجالت بکش بچه . آنتن ندارم یعنی چی ؟
من : مگه چی گفتم .
پدربزرگ : ما همسن شما بودیم آنتنمون تا قله قافم می رفت . اصلا هرجا میرفتیم اولین چیزمون که فعال میشد آنتنمون بود .
الان میتونستم جوابشو بدم . چون از خانم بزرگ بارها شنیده بودم که آقاجون هم آنتن درست و درمونی نداشت . باید میرفتن تا بالای کوه تا یه جایی یه آنتن نصفه و نیمه ای پیدا میکردن و کارشون راه میافتاد. ولی گفتم فقط کافیه اینو بگم تا آقاجون شروع کنه. منتظر این بود که تو من یه ایرادی پیدا کنه و شروع کنه بد و بیراه گفتن به کمپانی های مختلف و دائم هم تاکید کنه که فقط خودشون خوب بودن و جدشون آلکاتل اینا . من هم که اصلا حوصله این بحث های تکراری رو نداشتم، بحث و بردم یه سمت دیگه .
من : نکه آنتن نداشته باشم . هنگم ، ریختم به هم .
پدربزرگ : یه خواموش روشن شو درس میشه .
من : نمیشه . باید فلش بشم .
پدر : فلش ؟ فلش دیگه چه صیغه ایه ؟
من : اندرویدم ریخته بهم. شما این چیزا رو نمیفهمی آقاجون .
پدربزرگ : نفهم خودتی بچه. فکر کردی یه انی انداختی رو خودت حالا دیگه مانفهمیم .
من : اندروید آقاجون .
پدربزرگ : حالا هرچی . جوون به سن تو بره فلش بشه ، من این همه عمر از خدا گرفتم یه بارم فلش نشدم . بعد میگن ما نسل قدیمیم . والا سگ ما شرف داشت به این قرتی بازیهای الان . انروی و کوفت . پاشو پاشو برو این قرتی بازیهام در نیار
من : نمیتونم.
پدربزرگ : پاشو بهت میگم . اگه یه ذره ژن نوکیاها توت باشه با یه ریست درس میشی.
من : میگم الان نمیتونم آقاجون .
پدربزرگ : به حرف بزرگترت گوش کن .
من : داره اتک میشه بهم . وضعیتم حاده.
پدربزرگ : اتک ؟
من : چطوری آخه براتون توضیح بدم که بفهمید .
پدربزرگ : بچه نفهم خودتی . میزنم ریست فکتوریت میکنما .
من : ببینید . … مثلا فکر کنید شما مارتون تا حالا ۵۰ تا مربع خورده و الان خیلی بزرگ شده .
من : حالا ، مثلا تو یه مرحله ی بالا هستید، نمیتونید یه دفعه ریست کنید که.
پدربزرگ سکوت معنا داری کرد … نگام کرد.. یه غمی تو عمق نگاهش بود. گفت میدونی چن وقته مار بازی نکردم؟ 
یه دفعه ساکت شدم . مار بازی مورد علاقه آقاجون بود . همیشه برام تعریف میکرد که چطوری رکورد میزده و چطوری مربع ها رو پشت سر هم میخورده . گفتم :‌ چرا ؟ از کی ؟ 
پدربزرگ گفت : از وقتی تو بی پدر اومدی ، حواس نمیذاری که برام . خوردم تو دیوار . اه . داشتم رکورد میزدم.
من که الان درک کرده بودم برای چی آقاجون اینهمه سفسطه بافی کرد که شماره رو نگیره ، گفتم
من : آقاجون به نظرت تو این دوره چرا باید اصلا مسئله اورژانسی پیش بیاد ؟
پدربزرگ : آره. به نظرم اینا همش حرفه . اورژانسی و این مزخرفات .
من : به نظرم آدم گاهی باید آنتنشو بزنه به اون راه .
پدربزرگ : آفرین پسرم. خوبه حداقل یه وجه اشتراک نسلی پیدا کردیم. برم بخوابم .
آقاجون اینو گفت ، یه چشمک گل درشتی هم به من زد و خودشو زد به خواموشی. منم آنتمو زدم به اون راه و خودم و زدم به هنگی.

مثل سرزمین سبز توی جاده بین راه

نگاه میکنم به پنجره ، دختریست مثل ماه
نگاه میکنم به پنجره ، دختریست مثل ماه

نگاه میکنم به پنجره دختری است مثل ماه
آنطرف نشسته باز, میکند مرا نگاه

صاف و ساده مثل آفتاب مثل آینه
مثل سرزمین سبز توی جاده بین راه

روز و شب تمام میشود با سفر به چهره اش
صورتش چو صبحدم سپید و چشمها سیاه

هم کلام میشویم لیک گفتمان که نه
حرف میشود نصیب من, او فقط نگاه

چی تو را صدا کنم بحث میرسد به اسم
حدس میزنم سپیده بهتر است یا پگاه

شایدم ستاره هستی و شب که رفت
ناپدید میشوی تو هم پا به پای ماه

من چه احمقم وقت می رود زدست
لحظه این وسط چه ساده میشود تباه

بهتر است بشنوم کمی ز خود بگو
شروع میکند به حرف, بی صدا مثل آه

پر می کشد دلم به پنجره به آن طرف
لک میزند دلم برای یک وجب گناه

دست میبرم به پنجره کنار میرود
هر چه بود بین من و یک وجب گناه

باد میخورد به صورتم. نیست او ولی
آب میشود به روی گونه می برد پناه

پیاده میشوم همین کنار ترمز بزن
من چه احمقم دوباره کردم اشتباه

سرعتم زیاد بوده و عبور کرده ام از او
شایدم مانده بوده او همان ابتدای راه

————————————–

محسن منوریان ( زمستان 93 )

————————————-

به یاد دایی عزیزم ، با کلی دلتنگی

محمد رضا فلاح
محمد رضا فلاح

در ایــن شـــــب ســرد مــاه آبــان  …..  در بـاطــن من گرفـته بــــــــاران

با ایـن نفـس بـه گـل نشـســــتـه  …..  فریــــــــاد نوشـتـه ام به یــزدان

یک سال گذشت و من شب و روز  …..  در فـکر رســــــیــدن بـه پــایــان

پایانی خنـده هــای لـــبـــریــــــــز  …..  وقتی که قدر نمـوده  ایـن سان

وقـــتی که گلـــولـه ای شـــکـاری  …..  از مغز تـهـی گرفـتـه فرمــــــــان

مـحــشــر کـند هـر زمــانــه ای را  …..  چون زخـم زده بـه قـلب یـــاران

زخـمـی که هـنــــوز ســر نبسته  …..  انگار نشـسـته بر دل و جـــــان

انـــگـــــــــار نشـــــسته بر گلویم  …..  بغضی به بلــندی زمـــــسـتـان

بغضی که تـــوان ماندنش نیست  …..  خوابیــده بــه انـتـظـار بــــــاران

مرغ سحرم تـو نـــــــــــاله سرکن  …..  از دسـت گلـــوله های نــــادان

داغ دلــمــو تــو تـــــــــــازه تـر کن  …..  در این شـب سـرد سـوز بـاران

بایــد برود زیـــــاد ، هرچـــــــــــند  …..  مرگی که بود کمـــــال انســان

مرگی که تعهد اســــــت مــــا را  …..  از بـدو ورودمـان بـه کـیهـــــــان

پس خـــاک کنــیم بـــاید امشب  …..  آن تـلخ حدیــــث روز هــــجران

هــرچــند که جهل این میـــــــانه  …..  هرگز نــرود ز یـــــاد، آســـــــان

                                                                  محسن

                                                                  یکم آبان 92

نقد چند نمایش در جشنواره تیاتر استانی – فارس

رقصیدن در تاریکی ، دوچرخه و سینما ، راحله در این غصه (قصه) غرق می شود  ،  تهران بیست ، اینها نمایش هایی بود که امسال در جشنواره تئاتر استانی دیدم  و به پیشنهاد یکی از دوستان گفتم در مورد کارها هر آنچه که به نظرم میرسه بگم تا سایر دوستانی هم که کارها رو دیدن اگر خواستند در بحث شرکت کنن و یا دست اندر کاران . بی شک این یک نقد تخصصی با نگارش ادبی نیست . پس دوستان به نوع نگارش خرده نگیرن . ممنون.

 رقصیدن در تاریکی به کارگردانی علی نیکومنش :

رقصیدن در تاریکی
رقصیدن در تاریکی

بازیهای خوب و روان گروه بازیگری رو میشه به عنوان شاخصه اصلی کار در نظر گرفت و شاید بهترین بخش کارگردانی کار رو میشه تو هدایت بازیگرها و هم سطح کردن بازیها دونست . هرچند به شخصه بازی پریسا در افشان (همسر دکتر ) و علی محمد حسام فر ( نقش بامداد ) بیشتر من رو به وجد آورد و از نظر من میتونن یکی از شانسهای دریافت جایزه بازیگری باشن .

طراحی  صحنه ساده کار در خدمت کار بود با استفاده از عمق صحنه و اختلاف ارتفاع فاصله دو فضا کاملا القا میشد . اما در مورد استفاده از ویدیو پروژکشن شاید باید بیشتر دقت میشد . اصلا شاید نمایش تخت خواب برای بیان مفهوم حریم خصوصی بیانی تکراری بود که بارها اون رو از زبون بازیگرها شنیده بودیم . کلا میتونست ویدیو پروژکشن استفاده نشه و اتفاقی نمی افتاد .

استفاده خوب نور لامپ تلویزیون و بازتابش روی صورت بازیگرها یکی از نکات خوب نورپردازی کار بود . به طور کلی استفاده از تلویزیون بسیار هوشمندانه بود که باعث میشد در عین حالی که بازیگران با هم صحبت میکنن دلیلی برای نگاه نکردن به هم رو داشته باشن و دست کارگردان رو برای رئالیزه کردن میزانسن ها باز میکرد .

و نمایشنامه هم که میلاداکبرنژاد عزیز زحمت کشیده بودن . شاید با توجه به سابقه نویسنده انتظار بیشتری میرفت . به شخصه دوست داشتم کمی از تم تقریبا تکراری خیانت های دو به دو (نمیدونم اسمشو چی بذارم )  پا رو فراتر می گذاشت و یه مقدار رنگ آمیزی بیشتری به کار و شخصیت ها داده میشد . مثلا به شخصه انتظار داشتم خیانت در بخش پایانی نمایش از مدل جنسی به مدل کلاهبرداری تغییر ماهیت میداد و اینطوری دیگر نیازی به استفاده از یک بازیگر زن اضافه هم در کار از بین می رفت . شخصیت ها به نسبت پرداخت شده بودند به جز یکی دو مورد قمارباز (با بازی اسماعیل مرزبان ) و همسر بامداد ( با بازی هانیه تهرانی ) . البته انتظاری هم نداریم از نمایش چند پرسوناژی که شخصیت اصلی ندارد پرداخت شخصیت مانند نمایش های  شخصیت محوری باشد.  در آخرین مطلب اینکه روایت داستان و استفاده از عناصر برای بسط و نتیجه گیری داستان بسیار هوشمندانه بود  (منظور از عناصر ایندو ، خشک شویی ، دوربین مدار بسته ) . والسلام .

نمایش دوچرخه و سینما به کارگردانی بهنام کشاورز

دوچرخه و سینما
دوچرخه و سینما

از متن آقای آرام گذر میکنم و میرم سر اجرا ( به بیان ساده با متن نتونستم ارتباط برقرار کنم) . به نظر بنده طراحی صحنه و نور برجسته ترین بخش کار بود. استفاده از سایه به جای بازیگر و یا بلک لایت برای فرشته ، تلفیق آکواریوم و نور مستطیلی برای القای حوض آب ، استفاده از دیوار های متحرک برای تغییر های سریع صحنه ای و نمایش نمای پشت و جلوی دیوار در یک صحنه همه و همه از ویژگیهای بارز طراحی صحنه و نور و البته کارگردانی این بخش بود . اما در مورد بازیها متاسفانه علیرقم تسلط بازیگران به خاطر اغراق زیاد ، استفاده زیاد از دیالوگ ، کمبود سکوت ، همهمه ها و شلوغی زیاد قابل درک نبود . استفاده زیاد کلمه “صفدری ” که نام شخصیت اصلی داستان بود گاهی باعث آزار میشد.  به ندرت سکوت در کار می دیدیم .  موسیقی خوب بود اما خیلی استفاده شده بود که این هم از همون عناصری بود که کمک میکرد به کلافگی تماشاگر . بهنام کشاورز  بازی قابل قبولی رو در نقش صفدر ارائه میده هرچند مدل کلیشه ای رو برای نقش انتخاب کرده بود و در کل میتونست مدل کم سر و صدا تری رو انتخاب کنه .  اینم از این

 راحله در این غصه (قصه) غرق می شود به کارگردانی احسان شادمانی

راحله در این غصه (قصه) غرق می شود
راحله در این غصه (قصه) غرق می شود

 

شروع نمایش با اورکت های آویزان پرشده از آدم این حس و به من داد که قراره از اون کارهای مدرن ببینم که تصویر های زیبایی دارد و احتمالا چیزی ازش سردرنمیارم . روایت که با دختر بچه شروع شد لذت من هم از کار شروع شد . گفتم خدا رو شکر یک کار متفاوت امسال خواهم دید و خدا رو شکر همین طور هم شد . یک کار متفاوت . با فضا سازی های خوب . داستانی روایت میشود از  پسری که در تصادف کشته میشود و این شاید به خاطر نشر مقاله ی او باشد در  مورد بادها و توربین ها ( که شاید مقاله اشاره ای دارد به تجهیزات نظامی و شاید غیر مستقیم به انرژی هسته ای )  و دوستی او با دختری که میخواهد پایان نامه مجسمه سازی خود را با ابرها ارائه دهد . ارتباط معنایی باد و ابر در این نقطه شکل میگیرد . به طور موازی داستان زندگی دختری را می بینیم که به خاطر تجاوز سربازهای آمریکایی در حال کوچ از عراق است و البته این دختر در ابتدا از طریق خواب هایی که دختر اصلی قصه روایت میکند  با داستان پیوند میخورد . قصه در 20 فصل اتفاق می افتد . دو کودک را می بینیم که همراه شخصیت های اصلی داستان هستند شاید اول فکر میکنیم کودک درون این دو هستند و اما بعد قصه آنها را کودکی دو شخصیت عنوان میکند . داستان با ساخت مجسمه ای از پسر توسط دختر در پایان نامه اش پایان می یابد و در فصل آخر می بینیم گره دیگری باز میشود ، دختر عراقی در مغازه تاناکورایی هست و با پسری آشنا میشود که مجسمه ساز است و این یک دور (لوپ ) میسازد اما اینبار با تغییر جنسیت که جمع بندی فوق العاده است برای داستان .

داستان با گره های زیادی تماشاگر را درگیر میکند اما همه گره ها را باز نمیکند ، شاید اگر از زبان خود نویسنده نشنیده بودم که قصدش این بوده که یعنی فرهاد قصه را دوباره در انتها می سازد هیچ وقت به این موضوع پی نمیبردم . شاید هم پی می بردم . نمی دانم.

از قصه که بگذریم ، بازیها همه قابل قبول بود . بازی بازیگران کودک کار فوق العاده بود که این البته مطمئنا بخشی را مدیون دیالوگ های مناسب آنها است .

در بخش کارگردانی تصویر های خوبی می دیدیم . میزان ها اما جاهایی بسیار شلوغ میشد . گاهی همزمان دو حرکت در دونقطه متفاوت از صحنه رو داشتیم که حواس تماشاگر رو از اتفاق اصلی منحرف میکرد . با این که حرکت زیادی در کار داشتیم اما ریتم کار در اواسط کار (الان دقیقا یادم نیست در چه فصل هایی ) می افتاد.  که البته این شاید به دو لیل بود : یکی اینکه گاهی نیاز داشتیم اطلاعات بیشتری به ما داده نشود تا اطلاعات قبلی را هضم کنیم و دیگری بدلیل جای بدی بود که نشسته بودم (روی زمین و پاهام هم خواب رفته بود ).

در آخر باز هم خوشحالم که از این دست کارها در جشنواره امسال دیدم و امیدوارم باز هم شاهد کارهای احسان شادمانی باشیم.

 تهران بیست به کارگردانی محمد علی فریدونی

نمایشی خوب از بچه های سپیدان رو شاهد بودم که البته به طور کلی مدیون دو بخش از کار است ، متن و بازیگری (مرد) . یک درام روان که از لحظات ناب سرشار بود ، گرفتن خنده های تلخ که استادانه توسط بازیگر انجام میشد .

نکته بارز و شاخص این کار به گفته من و تمامی تماشاگران حاضر در سالن ،همان طور که ذکر شد بازیگری بی نظیر آقای دل پیشه بود که شاید یکی از شانس های دریافت جایزه بازیگری این جشنواره باشد و البته چون بنده همه کارها رو ندیدم بالطبع نمیتونم اظهار نظر کنم .

مشخصه بارز متن شخصیت پردازی خوب شخصیت مرد و بیان هوشمندانه و غیر مستقیم داستان از زبان شخصیت ها بود . اما ضعف هایی هم به چشم می خورد به عنوان مثال به شخصیت زن داستان به اندازه مرد پرداخت نشده بود که او را به یک شخصیت منفعل پاسخگو مبدل کرده بود . تبدیل نمایش به دو صحنه از نظر من بدون دلیل بود وقتی که قصه در خواب روایت میشود و امکان بسط به راحتی وجود دارد نیازی به تقسیم نمایش به دو صحنه نبود. (البته ممکن است این بخش در کارگردانی افزوده شده باشد) . و سوالی که اینجا مطرح میشود این است که اصولا چرا این قصه باید در خواب باشد و اون هم خواب یک دختر از بیست سال بعد . مطمئنا از نظر معنایی هدفی برای این منظور است اما بحث بنده از نظر منطق داستان است چون ما کلا ذهن آشفته مرد را در داستان می بینیم و این چرا باید در خواب یک دختر اتفاق بیافتد ؟!

به کارگردانی کار میرسیم استفاده از تخت خواب چرخ دار برای بر هم زدن صحنه و ایجاد میزان های متفاوت از ویژگی های کار بود که برخی به جا و در برخی دیگر زیاده روی شده بود . خوب بود که با چرخش تخت و حرکت های متفاوت آن حس غیر واقعی بودن صحنه نمایش داده میشود و یا جایی برای دادن ریتم به کار از این ترفند استفاده میشود. اما شاید از یک جایی به بعد این کار تماشاگر را کلافه میکند . البته کارگردان کار خود این نکته را فهمیده و در نیمه دوم کار حرکت ها تلطیف شده و دیگر شاهد آن جنب و جوش های نیمه نخست نیستیم . ریتم کار بسیار خوب بود هیچ جایی از کار با افت ریتم مواجه نبودیم ( حتی با توجه به نشستن بنده روی زمین ).

————————————-

 در پایان باید بگم بر خلاف نظر خیلی از دوستان که میگفتن امسال جشنواره ضعیف بود و … حداقل کارهایی که من دیدم هر کدام ویژگیهایی داشت که رنگ آمیزی خوبی به جشنواره داده بود و من به طور کلی از دیدن کارها راضی بودم . و السلام.

مازوخیسم

از غم هاش که تعریف میکرد ژستی گرفته بود که انگار فقط اونه که غم داره .

ساکت شدم … نگاهی به خودم کردم … یعنی من واقعا هیچ غمی توی زندگیم ندارم !!

فکر کردم … فکر کردم … نه .. هیچی پیدا نشد …

رفتم یه گوشه غمگین نشستم . من واقعا آدم بدبختی هستم .

 

نمایشنامه رادیویی هان ون میگه رن

این نمایشنامه در سال 89 به سفارش رادیو فارس نوشته شده و آقای ابراهیم امینی هم زحمت ویراستاری اون رو کشیده .

دانلود فایل pdf نمایشنامه رادیویی هان ون میگه رن نوشته محسن منوریان با حجم 178kb  

این نمایشنامه داستان زندگی یک نقاش هلندی است که در زمان حیات خود به خاطر دیده نشدن هنر واقعی اش و بی مهری از سوی منتقدین ، دست به اقدامی عجیب میزند و …

در صورت تما یل به ضبط این کار میتوانید مشخصات تماس خود رو از طریق ارسال نظر در همین پست برای بنده ارسال نمایید تا با شما در ارتباط باشم.

همچنین خوشحال میشم که نظر دوستان رو در مورد این کار بدونم.

نمایشنامه رادیویی معجزه در کاریف

این نمایشنامه در سال 89 به سفارش رادیو فارس نوشته شده و آقای ابراهیم امینی هم زحمت ویراستاری اون رو انجام داده .

دانلود فایل pdf نمایشنامه رادیویی معجزه در کاردیف نوشته محسن منوریان با حجم 438kb  

در صورت تما یل به ضبط این کار میتوانید مشخصات تماس خود رو از طریق ارسال نظر در همین پست برای بنده ارسال نمایید تا با شما در ارتباط باشم.

همچنین خوشحال میشم که نظر دوستان رو در مورد این کار بدونم.

متن نمایشنامه رادیویی کنت لوستیگ

این نمایشنامه رو به سفارش رادیو فارس در سال 89 نوشتم و گفتم برای استفاده دوستان متنشو برای دانلود بگذارم .

البته این کار در رادیو مرکز فارس کار شده اما اگر کسی تمایل داشته باشه مجددا کارش کنه میتونه با ارسال نظر همین جا با بنده در ارتباط باشه.

دانلود فایل pdf نمایشنامه رادیویی کنت لوستیگ با حجم 160kb  

از گلشیفتگی تا خود شیفتگی – اشتباهات جبران ناپذیر ؟

در پایان بندی فیلم درخت گلابی به دنبال نام بازیگری بودم که میم را بازی کرد . میخواستم بدانم در انتظار کدام ستاره بی همتای سینمای ایران خواهیم بود .

درخت گلابی

بعد از فیلم بوتیک و اشک سرما ، چشمانم سراسر تحسین شد و غرور مندانه اندیشیدم : سینمای ایران حالا میتواند بازیگریش را به رخ سینمای جهان بکشد .

82zilavgqab25k4bvj1.jpg

چه با اشتیاق فیلم های این بی همتای بازیگری را دنبال میکردیم و اشک میریختیم در ، میم مثل مادر ، که شاید چشمهایمان میدانست این وداعی است با چشمان معصوم مادری که میم را بازی کرده بود .

mimmeslemadar_1.jpg

گلشیفته می رود . برای همیشه می رود . حتی در درباره الی هم باز نمی گردد . یادم به حرف های یک بازیگر در نشست تلویزیونی هفت می افتد که با نگاه معترضانه ای به مسئولان ، گفت گلی سوخت شد. برای او و من هالیوود معنی سوختن میدهد . آری سوخت میشود که میبینی ابایی ندارد از این که برهنگیش را به تصویر بکشد و خاطره مان را به فنا ببرد . خاطره مان از چشمانی معصوم که الگویی از زن ایرانی تصویر میکند .

چه میشود که گلشیفته ، این چنین خودشیفته میشود که پشت به هواداران واقعیش میکند و لبخند به نگاه های هرزه .چگونه میشود که سوخت میشوی و نمیدانی و فکر میکنی که تازه اوج گرفتی ، خوش میکنی دل خودت را به نگاه های نا پاکی که مدال را بر گردن تو می اندازند به خاطر تو که نه ، اندام تو . یا شاید میدانی وبازگشتی نداری از این راه رفته .

و کلام آخر :

اشتباهات جبران ناپذیر را با علامت سوالی همراه کرده ام که از خود بپرسم راه بازگشتی هست ؟ و جواب میدهم که هست ، اگر پایت را بتوانی به موقع روی ترمز بگذاری .  این پدالی که رویش پا گذاشته ای گاز نیست ، کلاج است . سرازیر شده ای گلی . می ایستی ، شاید با اندکی خسارت ، اما می ایستی . نگذار تو را تا ته بکشند ، این بی صفتانی که  آدم اند و خدا می داند آدمی تشنه شهوت. باز گرد تا هنوز چشمان معصومت را از دست نداده ای .