نزدیک نیمه شب بود و من مشغول بازی بودم که یک ماموریت تماس پیش آمد ،انگار مورد اورژانسی بود و من اصلا حال حوصله ایستادن دم گوش رو نداشتم . اطراف را نگاه کردم ، پدربزرگ آن گوشه آرام در شارژ بود. من : آقجون ، آقاجون … ای بابا آقاجون پدر بزرگ : بگیر … ادامه خواندن وجه اشتراک نسلی