ده توصیه رابرت مک کی برای فیلم‌نامه‌نویسان

رابرت مک کی، یکی از مشهورترین مدرسان فیلم‌نامه‌نویسی است که کتاب «داستان» او به فارسی ترجمه شده است. سمینارهای ساختار داستان رابرت مک کی، دوره‌های آموزشی فشرده سه روزه‌ای است که تمرکز آن بر روی فیلم‌نامه‌نویسی است. بیشتر مطالب این دوره‌های آموزشی برای نویسنده‌های فیلم‌نامه بسیار کاربردی است. بیشتر این سمینارها در آمریکا برگزار می‌شود اما گاهی نیز اتفاق می‌افتد که در خارج از مرزهای آمریکا دوره‌ای را اجرا کند.

۱٫ تو نباید بحران‌ها و نقاط اوج داستان را فراتر از نیروی قهرمان داستانت قرار دهی. قانون  مخالفت با معجزه‌های ناگهانی. غافل‌گیری ممنوع!

۲٫ زندگی را برای قهرمان داستانت آسان نگیر. هیچ پیشرفت و حرکتی در داستان وجود ندارد مگر از طریق کشمکش؛ و نه‌تنها کشمکش و درگیری فیزیکی.
۳٫ تو هرگز نباید کلمه به کلمه اهدافت را توضیح دهی. آن‌ها را نمایشی کن. توضیحاتت را در شلیک‌‌های نمایشی‌ات قرار ده؛ و از این شلیک در آخر صحنه استفاده کن تا به کشمکش بیفزاید.
۴٫ هرگز از دروغ‌های عجیب و غریب و غافل‌گیری‌های سطحی استفاده نکن. نکته‌های مهمی که قهرمان می‌داند از ما مخفی نکن. ما را همیشه در یک قدمی او نگه دار تا بدانیم او چه می‌داند.
۵٫ باید با مخاطبت ارتباط برقرار کنی. یک قانون غیر قابل فسخ. البته نه به این معنی که همه خوانندگان از شخصیت تو سر در بیاورند. این نکته بسیار مهم است.
۶٫ باید دنیای خودت را بشناسی همان‌طور که خدا دنیای خودش را می‌شناسد. قانون تحقیق حرفه‌ای.
۷٫ هرگز زمانی که به اندازه کافی پیچیدگی وجود دارد، پیچیدگی بیهوده ایجاد نکن. تنها در یک سطح پیچیدگی اضافه نکن. در هر سه سطح درون‌فردی، بین فردی و فرا فردی این پیچیدگی را ایجاد کن.
۸٫ آخرین نقطه را جست و جو کن، نیروی منفی پشت سر نیروی منفی، و شخصیت را  دور از موفقیت قرار ده و عمیق‌ترین کشمکش‌های قابل تصور در داستانی که تحت سیطره شما ممکن است را بر سرش فرو ریز.
۹٫ تنها، نوشتن کافی نیست. برای هر متن، یک زیر متن نیز قرار بده.
۱۰٫ تو باید بازنویسی کنی.

فیلم نامه کوتاه از خانم شیما آران

خانم شیما آران این فیلم نامه رو برام فرستادن که البته نام نداشت . من هم اون رو برای شما دوستان اینجا میذارم تا نظراتتون رو به ایشون منتقل کنید.

روز- خارجی- پیاده رو
دختربچه ای که با فرم مدرسه وکیفی که در دستش بود در پیاده رو ایستاده بود ونگاهش به خیابان بود وماشین هایی که بی امتنا رد می شدند وحاضرنبودند با ایستاند تا او بتواند رد بشود از طرفی می ترسید که از خیابان رد بشود واین در نگاهش معلوم است واز طرفی اگر دیر به مدرسه می رسید یاد حرف مدیر مدرسه افتاد
روز- داخلی – حیاط مدرسه
دختر بچه که تازه رسیده بود ازتو حیاط مدرسه داشت به طرف کلاس می رفت ( در همین صدای معلم وبچه های کلاس هایی دیگه هم به گوش می رسد ) مدیر که از تو پنچره او را دید از دفتر بیرون آمد از قیافه اش معلوم است که بابت دیر آمدن دختر عصبانی است اورا صدا زد
مدیر: سارا
دختر با قدم های آهستش به مدیر نزدیک شد وهمین طور که سرش زیر بود جواب داد
دختربچه: بله خانوم مدیر
مدیر : دوباره دیر اومدی یه روز زود میای یه روز دیر میای حالا برو سر کلاس ولی دفعه دیگه تکرار نشه وگرنه انضباط کم میشه
دختر: چشم خانوم
روز- خارجی- پیاده رو
دختر که ایستاده بود ودید فایده ای وهیچ کدوم از ماشین ها حاضر نبودند لحظه بایستند تا او بتواند رد بشود نگاهی به دوروبرش کرد ولی کسی نبود که از او کمک بخواهد واز رفتن به مدرسه منصرف شد وبه طرف خانه حرکت کرد وبعداز چند کوچه پس کوچه که گذشت
روز- خارجی – سرکوچه
به سرکوچه رسید نگاهی به تو کوچه کرد ورفت دم در خانه ای که رنگش کرم رنگ بود ایستاد وکلید را از تو کیفش دراورد و در را باز کرد ووارد خانه شد کسی در خانه نبود کفشش را در اورد ورفت روی مبل نشست ونگاهش به ساعت افتاد وسرش را پایین گرفت تلفن خانه زنگ خورد واز روی مبل بلند شد وبه طرف تلفن رفت نگاهی به شماره ای که روی تلفن بود کردو به عقب برگشت ونگاهی به قاب عکس خواهرش کنارآن نوار مشکی رنگی بود کرد همین طور که به عکس خواهرش خیره شده بود زنگ در به صدا دراومد کفشش را پا کرد ورفت در را باز کرد پسرجوانی که لباس سربازی به تن داشت وساک مشکی به دستش بود ایستاده بود وبه دختر گفت
پسرجوان: تو هنوزمدرسه نرفتی
دختر: نه داداش خیابون شلوغه
پسرجوان: خیابون که همیشه شلوغه پس روزای قبل چکارمی کردی
دختر:از یکی کمک می گرفتم ولی امروز شانسم کسی نبود الانم مدرسم دیر شده اگه برم مدیردعوام می کنه
پسر: خودم می رسونمت تا دم در مدرسه اونجا با مدیرت حرف میزنم تا دعوات نکنه
ودختر با خوشحالی ساک را از او گرفت وبرد تو خونه گذاشت کلید را دوباره تو کیفش کرد وبه همراه پسر تا خیابون رفتند وبعد از رد شدن ورسیدن به مدرسه دختر به همراه پسر وارد مدرسه شدند مدیر وقتی آنهارا از تو پنچره دید از دفتر خارج شد وآمد تو حیاط
روز- خارجی- حیاط مدرسه
پسر با مدیر صحبتی می کند که دختر با آنها فاصله دارد نمی شنود که آنها با هم چه می گویند مدیر بعداز صحبت کردن با پسر به دختر اشاره می کند برود تو کلاس وپسر از مدرسه بیرون رفت
بعد از چند روز روز- خارجی – خیابان
دختر به خیابان رسید ونگاهی به این طرف آن طرف کرد تا بلکه کسی را پیدا کند تا بتواند مثل روزهای قبل با کمک او رد شود که چشمش به پل افتاد اون روز دختر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید وبرای اولین بار بدون ترس و بدون نیاز به کمک کسی از خیال راحت ازخیابان رد شد
پایان

سامانه اینترنتی ثبت فیلم نامه در بانک فیلم نامه خانه سینما

بانک فیلم نامه خانه سینما
بانک فیلم نامه خانه سینما

بالاخره خانه سینما هم ثبت فیلم نامه بانک فیلم نامشو اینترنتی کرد تا نویسنده ها مجبور نباشن از راههای دور مراجعه کنن و بتونن اینترنتی فیلم نامشونو ثبت کنن .

دوستانی که میخوان فیلم نامه ها یا طرح ها شونو ثبت کنن میتونن به لینک زیر مراجعه کنن :

بانک فیلم نامه خانه سینما

فیلم نامه کوتاه جسارت از خانم لیلا اسکندریان

خانم لیلا اسکندریان زحمت کشیدن و یک فیلم نامه کوتاه به نام جسارت رو از خودشون برای بنده ارسال کردن تا در وبلاگ قرار بدم.

این فیلم نامه که در 16 صفحه نوشته شده است داستان سه نوجوان است که برای اثبات جسارت خود دست به کار خطرناکی میزنند.

لینک دانلود فایل فیلم نامه با فرمت pdf :

نام : جسارت

نویسنده : لیلا اسکندریان ( leilascandarian@yahoo.com )

تعداد صفحه : 16

لینک دانلود : jesarat.pdf

لطفا پس از خوندن متن نظراتتون رو در همین پست برای خانم اسکندریان بنویسید .

 

فیلم نامه کوتاه حباب نوشته سحر ساعدی

متن زیر به درخواست خانم سحر ساعدی در وبلاگ قرار گرفته . دوستان عزیز میتونید بعد از خوندن متن نظراتتون رو راجب متن در بخش کامنت ها قرار بدین .

( ایمیل نویسنده : saharsaedi73@yahoo.com )

فیلم نامه : حباب
خارجی – خانه – حیاط – روز
مردی 40 ساله در حیاط را باز میکند و داخل می آید. با حالتی هیستریک قدم بر میدارد.پیش میرود به همه جا نگاه میکند .به درخت وسط حیاط ,حوض و خانه . نزدیک درخت می رسد و دستی به درخت میکشد که ناگهان صدای جیغ کودکی او را به وحشت می اندازد , مرد به سرعت و نگران به سمت خانه می دود و در خانه را باز میکند .
داخلی- خانه – ادامه
دختر بچه ایی که عروسکی را در بغل دارد به سمت در می دود , مرد جلوی دختر بچه زانو می زند و دختر بچه به آغوش او پناه می برد . دختر بچه جیغ میکشد و گریه میکند , مرد بغض کرده .
مرد
آروم باش…آروم باش عزیزم … آروم باش مریم بابا … من اینجام
دختر بچه کمی آرام میگیرد . مرد به صورت زخمی دختر بچه نگاه میکند و با بغض بر دست هایش بوسه میزند.
دختربچه
(با گریه)
بابا , تویی ؟ چرا انقد دیر اومدی؟ هان؟ اون همش منو اذیت میکنه , منو میزنه
مرد
کی بابا ؟ کی ؟
دختر بچه به سمتی از خانه نگاه میکند و مرد نیز نگاهش به آن سمت میرود , خودش را میبیند که گوشه ی اتاق با حالی نزار افتاده, جوان تر است , سیگاری در دستش است و پیکنیکی جلوی رویش و خمار است . مرد در مانده جوانی هایش را نگاه میکند , نمیداند باید چه بکند و بی حرکت است ,ناگهان خانه شروع میکند به لرزیدن , قاب عکس ها می افتند , دیوار ها خراب می شودند و سقف در حال فرو ریختن است اما جوانی های مرد همانطور انجا نشسته و نگاه میکند. مرد, مضطرب دختر کوچکش را بغل میکند و از خانه بیرون میرود
خارجی- خانه – حیاط – ادامه
مرد با دخترش به حیاط می اید, در حیاط دیگر هیچ چیز نیست ,نه درخت نه حوض , دیوار ها خراب شده اند . مرد دختر بچه را بیشتر به خود می فشارد , اما دختر بچه کاملا بی حرکت است , مرد متوجه بدن بی جان دخترش میشود , او را از خودش جدا میکند و دختر بچه در مقابل بهت مرد روی دستهایش می افتد . مرد گریه میکند و دخترش را تکان میدهد , روی زانو هایش می افتد , زجه میزند و دخترش را به خودش میچسباند .
خارجی- مرکز ترک اعتیاد – حیاط – ادامه
مرد در همان حالت است اما عروسکی که دست دختر کوچک بود را بغل کرده و به شدت گریه میکند و در حیاط بزرگی است و با دور شدن از مرد متوجه میشویم که در مرکز ترک اعتیاد است .

فیلم نامه کوتاه <تولدت مبارک > نوشته سعید یوسفی

متن زیر توسط یکی از اعضای انجمن فرستاده شده و در این قسمت قرار دادیم تا دوستان بخوانند و نظرشون رو به این دوست عزیز ارائه نمایند :

به نام او …

تولدت مبارك
نويسنده : سعيد يوسفي

 

روز- خارجي – جايي در شهر

دوربين به حالت E.L.S( خيلي دور از سوژه ) فيلم ميگرد و جواني 17 يا 16 ساله با لباسي ساده و با سردرگمي وارد كادر ميشود.{ گويا سعي دارد اطراف را به خوبي ببيند و مدام چشم هايش هايش را ميمالد }
در نماي P.O.V ( از چشمان فرد ) – جوان مدام پلك ميزند وراه ميرود و به زمين و آسمان و مردم كه در اطرافش هستند نگاه ميكند سعي دارد به خوبي ببيند اما همه چيز تار است.
{ در كل فيلم موسيقي سوزناكي پخش مي شود }
در نماي لانگ شات – جوان به اطراف نگاهي ميكند ، بسيار دقت ميكند
P.O.V جوان – انبوه اتومبيل هايي را بسيار تار در فاصله اي دور مببيند اما دليل توقف اين تعداد ماشين مشخص نيست.
M.S جوان – جوان به سمتي ديگر مي نگرد { در حالت او تعجب به وضوح ديده ميشود }
P.O.V جوان – تصويري تار از قاب عكس يك فرد هيكلمند در دست مردي است كه در پياده رو روي يك صندلي نشسته و افراد زيادي از جلوي او رد ميشوند. پياده رو شلوغ است
M.S جوان – جوان دقت بيشتري ميكند تا باقي اتفاقات دور خودش را ببيند.
P.O.V جوان — مدرسه اي را ميبيند كه درون آن به خوبي واضح است اما جوان تار ميبيند و كنار درب آن مدرسه تابلوي اعلاناتيوجود دارد كه تعدادي پسر جوان و نوجوان زير اطلاعيه اي جمع شده اند . نوشته اطلاعيه چون بزرگ است به خوبي معلوم ميشود اما جوان چون چشمانش تار ميبيند نميتواند بخواند.
برش به كنار تابلو اعلانات :‌ دوربين از نيمرخ بچه ها به حالت m.s فيلم ميگيرد (خواندن اعلاميه از اين نما براي بيننده ممكن نيست )
يكي از جوانان با موهايي بلند و پيراهن آستين كوتاه و شلوار جين گوشه اين اعلاميه را گرفته و بالا مي آورد و و ورق ميزند . معلوم ميشود حداقل 15 تا مثل اين اعلاميه روي تابلو به حالات يك دفتر متصل است. در هنگام بالا بردن اعلاميه دوربين با حالت تراولينگ به زير دست جوان نزديك ميشود بطوري كه براي نشان دادن اعلاميه ( از بقل ) كمي دوربين به بالا مايل ميشود.
M.S جوان محصل — جوان مجصل كه اعلاميه را ورق زده بود پوزخندي ميزند و به بقيه كه متعجب هستند چيزي مي گويد و با خنده ميرود .
برش به : جوان ابتدايي فيلم
لانگ شات جوان ابتدايي فيلم در مكاني كه ايستاده بود – جوان سر برميگرداند و دست در جيب ميكند و يك عينك نو را از درون يك جعبه كادو که روی آن نوشته تولدت مبارک در مي آورد.
در هنگام در آوردن عينك از كادو دوربين دوم تصوير نزديكي از عينك و جعبه كادو ميگيرد.
تصوير خيلي نزديك از صورت جوان كه عينك ميزند و سپس با خوشحالي به اطراف نگاه ميكند.
P.O.V جوان — همه آدمهاي اطرافش كه تار بودند واضح شدند ماشينها مدرسه و همه چي
لانگ شات جوان – جوان شاد تر از قبل به نظر ميرسد اما خوشحالي اش و لبخند رو لبش كمي گم ميشود . او ميخواهد چيز هاي تاري را كه الان ديد را اينبار واضح ببيند ( عينك باعث بهتر ديدن او شده )
P.O.V جوان – انتهاي اين همه ماشين كه در خيابان بودند به خوبي معلوم نيست اما در آخر خيابان سقف پمپ گاز ديده ميشود.
M.S جوان – جوان با كمي ناراحتي به سمت ديگر مينگرد
P.O.V جوان – در اين هنگام آهنگ سوزناك به اوج خودش ميرسد . تابلويي كه در دست مرد است تابلوي روح الله داداشي است – سوي ديگر خيابان پشت شيشه مغازه اي يك عكس از روح الله داداشي ديده ميشود كه كنار عكس روبان سياه وجود دارد و زير عكس نوشته شده روحش شاد.
جوان به مدرسه نگاه ميكند
P.O.V جوان – همانطور كه به مدرسه نگاه ميكند درون بانکی هم به تقریبا به سختی نمایان است که روی کاغذی نوشته شده : ” وام با سود 28 درصد ”
درون مدرسه شلوغی درون حیاط و وجود بچه ها در حیاط کاملا مشخص است .
برش به : درون مدرسه – يكي از جوانان مي آيد و كل اعلاميه ها را كنده و روي زمين مي اندازد. [ با عصبانيت ]
يكي ديگر از بچه ها به اعلاميه نزديك ميشود و اعلاميه هاي را ورق ميزند ( در اين هنگام دوربين با حركت تراولينگ به اعلاميه روي زمين نزديك ميشود ) روي اعلاميه صفحه اول كه بچه ها در ابتداي فيلم دور آن بودند نوشته شده است : كنكور سال 94 حذف ميشود – {جوان ورق ميزند} صفحه دوم اعلاميه ها : كنكور سال 92 حذف ميشود – صفحه سه : كنكور سال 91 حذف ميشود. ( معلوم ميشود كه هر چند روز يك بار يك اعلاميه به اين ها اضافه ميشود. )
M.S نقش اصلي فيلم : جوان كمي به اين طرف و آن طرف نگاه ميكند سپس عينكش را از چشم بيرون مي آورد و با قدرت و ناراحتي به سمتي پرتش ميكند .
فيد اوت
پايان

 

اگر امكانش هست حتما نظرتون رو راجع به اين فيلمنامه بگيد.
اين اولين فيلمنامه منه.

متن فیلم نامه کوتاه نوشته علی رضایی

فیلم نامه  زیر  را آقای علی رضایی برامون ارسال کردن و ما اون رو در این وبلاگ قرار دادیم تا شما دوستان بخونید و نظراتتونو بگید .در ضمن آقای رضایی لطفا نام فیلم نامه رو هم تو بخش نظرات همین پست بنویسید برامون .

متن زیر  

صبح زود-   نمای خارجی
اتوبوس شرکت واحد زرد رنگی    در حال حرکت است روی بدنه اش پوستر تبلیغاتی است که جوانی را نشان می دهد که از روی صندلی خویش بلند شده و جای خویش را به کهنسالی داده است

نمای داخل اتوبوس
تنها مسافر اتوبوس جوانی است مو بلند که در صندلی ردیف دوم سمت چپ نشسته … بیرون رانگاه میکند و کیف لب تابی بر روی پاهایش قرار گرفته
برش به: ایستگاه اتوبوس
افراد بسیاری منتظر رسیدن اتوبوس به ایستگاه هستند تا بتوانند به موقع به محل کار خویش برسند… تمام صندلی های ایستگاه پراست و برخی نیز در ایستگاه ایستاده اند.. برخی نیز در حال قدم زدن هستند…چشم ها یشان دوخته شده به انتهای خیابان … که اتوبوس زرد رنگی از دور نمایان میشود.
برش به: داخل اتوبوس
اتوبوس به آرامی به جایگاه نزدیک میشود و در مقابل ایستگاه می ایستد… راننده در کناردر اتوبوس می ایستد و در هنگام سوار شدن مسافرین بلیت های آنان را تحویل میگیرد…تمام صندلی های اتوبوس پر میشود و برخی نیز که جایی برای نشستن پیدا نمی کند بین صندلی ها می ایستند…راننده به صندلی خویش برمی گردد ودر حال بستن درهای اتوبوس ناگهان پیرمردی بین درها قرار میگیرد و به سختی داخل اتوبوس میشود….اتوبوس حرکت میکند
نمای داخل اتوبوس
پیرمرد راه خویش را باز میکند ودر بین صندلی های ردیف دوم و سوم می ایستد و چشم هایش را برای پیدا کردن مکانی برای نشستن می چرخاند اما مکانی پیدا نمی کنند … مرد میانسالی، حدودا 30ساله،که در کنار پیرمرد ایستاده متوجه پیرمرد میشود و برای کمک به او ،به طرف جوان مو بلندی که در ردیف دوم نشسته خم میشود و شروع به سخن گفتن با جوان میکند در میان سخنانش (بیصداست)اشاراتی با صورت و دست به پیرمرد میکندکه توجه جوان را به پیرمرد جلب میکند …اما جوان با تکان دان سر خویش به سمت بالا در خواست اورا رد می کند…مرد میانسال می ایستد و به سمت پیرمرد می چرخد و با بالا انداختن شانه هایش تعجب خویش را به پیر مرد نشان می دهد.
اتوبوس به ایستگاه بعدی میرسد و برخی از مسافرین در ایستگاه پیاده می شوند …طوری که پیرمرد و مرد میانسال درست در صندلی های ردیف سوم ،پشت سر جوان می نشینند و شروع به صحبت کردن میکنند (بیصدا)
 
نمای داخلی اتوبوس
 
دوربین برروی آنها زوم میکند …در حالی که آن دو در حال صحبت هستند… با نزدیک شدن نمای دوربین حرف هایشان کم کم واضح میشود…
مرد میانسال:.. بله همان طور که گفتید زمانه تغییر کرده… جوانها گستاخ شده اند و دیگر برای بزرگترها احترام قائل نیستند.
پیرمرد: زمانی که ما جوان بودیم … از بزرگترها به شدت می ترسیدم .. جرات بی احترامی به آنها را نداشتیم اما حالا…
مرد میانسال: جوانی ما هم ،فرقی با دوران شما نداشت و لی الان دور ،دور جوانهاست … هر کاری بخواهند انجام میدهند و از احترام هم چیزی درک نمی کند.
اتوبوس به ایستگاه بعدی نزدیک میشود و در ایستگاه می ایستد.
نمای خارجی
 
پیرمرد و مرد میانسال در این ایستگاه پیاده میشوند و در حال صحبت به مسیر خود ادامه میدهند.

 
نمای داخلی
جوان  نیز با نگاه به اطراف متوجه میشود که به مقصد رسیده وسریع از در اتوبوس پیاده میشود.
نمای خارجی  داخل پیاده رو
جوان بعد از حرکت اتوبوس با پایی لنگان  که پایش را بر روی زمین میکشد به مغازه کتابفروشی روبروی ایستگاه وارد میشود.

پایان
علی رضایی 18 2 90

بدون عنوان

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان .
ببخشید اگر دیر به دیر سر میزنم به وبلاگ و جواب بعضی از دوستان رو هنوز نتونستم بدم  . بشدت گرفتار هستم .
اما در حال کار کردن روی پروژه ای هستم که شاید بتونه مشکل اکثر دوستان  فیلم نامه نویس و فیلم ساز و تئاتری رو مرتفع کنه .
فعلا در حال تحلیل پروژه هستم .
اما بزودی خبرشو بهتون میدم .